غروب که به مرکز گردهمایی و تجمعات رسیدم، جمعیت مثل موجی آرام در رفتوآمد بود. نه شلوغی بیحساب، نه پراکندگی بیمعنا؛ هرکس آمدهبود تا چیزی را با خودش و با دیگری مرور کند. پرچمهای سیاه در باد میجنبیدند غروب که به مرکز گردهمایی و تجمعات رسیدم، جمعیت مثل موجی آرام در رفتوآمد بود. نه شلوغی بیحساب، نه پراکندگی بیمعنا؛ هرکس آمدهبود تا چیزی را با خودش و با دیگری مرور کند. پرچمهای سیاه در باد میجنبیدند، صدای نوحه از دور و نزدیک به هم میرسید و بلندگوها، با وقاری اندوهناک، اسامی شهدا را یکییکی میخواندند. هر نام که گفته میشد، جمعیت زیر لب صلواتی میفرستاد و سکوتی کوتاه، مثل مکث میان دو ضربان، روی فضا مینشست. سالگرد جنگ دوازدهروزه آمدهبود و حال و هوای شهدای آن ایام، شهر را گرفته بود؛ اما امشب، پیش از هر چیز، پلاکاردها خودنمایی میکرد. عبارتهایی محکم و استوار که از ذهن بیدار شهر میآمدند و بوی پیامی را میدادند که دلها را، هم آرام کردهبود، هم آشفته.
کنج جدول خیابان، زنی روی چفیهای که پهن کردهبود نشسته بود. پلاکاردی در دست داشت و نگاهش، نه در جمعیت گم میشد و نه از آن جدا بود. نزدیکتر که رفتم، نوشته پلاکاردش را خواندم:
«جانان من؛ اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیریاسین پشت ما را»
سلام کردم و هنوز سلاممان به علیک نرسیدهبود که گفت: «پنجشنبه که پیام آقا آمد، حالم بهتر بود اما... علیالاصولش قلبم را مچاله کرد. نکند باید کاری میکردیم و نکردیم که آقایمان از اصولش گذشته. دل، دلم را میخورد.»
لحنش نه خطابه بود، نه گلایه صرف؛ بیشتر شبیه حرف کسی بود که چند روز است درون خودش با یک جمله کلنجار میرود. کنارش نشستم. چفیه زیر دستش کمی جمع شد و پلاکارد روی زانویش لرزید. به اطراف نگاه کردم. عجیب نبود که بیشتر پلاکاردهای مردم همین حال و هوا را داشت؛ انگار شهر، یک دغدغه مشترک پیدا کردهبود. دلتنگی، غیرت، مطالبه و نوعی احساس مسئولیت که فقط به اشک و سوگ ختم نمیشد.
از او پرسیدم: «شما هر شب میآیید؟»
گفت: «تا جایی که بتوانم، بله.»
بعد که بیشتر حرف زدیم، فهمیدم چشمپزشک است. خانم دکتری که از مطب و بیمار و نسخه و دستگاه، مستقیم خودش را به این جمع میرساند. وقتی از نسبت شغلش با این تجمعها پرسیدم، لبخند خفیفی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر از شادی، فهم در آن هست. گفت: «کار من، در ظاهر، با چشم مردم است. با شماره، با قرنیه، با شبکیه، با عمق دید، اما راستش را بخواهی، آدم اگر سالها در چشم مردم نگاه کند، فقط ضعف بینایی نمیبیند. انسانیت را هم میبیند. امید را هم میبیند. بعضی چشمها خستهاند، بعضی بیقرارند، بعضی صبور، بعضی انگار چیزی را گم کردهاند.»
کمی مکث کرد. بلندگو نام شهیدی دیگر را خواند و چند نفر در همان نزدیکی، بیاختیار اشکشان را پاک کردند. خانم دکتر ادامه داد: «من با عمق چشمهای مردم کار دارم. این روزها، عمق چشمها خیلی حرف دارد. در مطب، میفهمم چه کسی کم میبیند؛ اینجا میفهمم چه کسی چه حسی را با خودش حمل میکند. بعضیها آمدهاند فقط بایستند که نگویند جا ماندیم. بعضیها آمدهاند دلشان را به یک حضور بند کنند.»
حرفش که به اینجا رسید، از دلتنگی برای رهبر شهید گفت: «دلمان برای رهبر شهید تنگ شده، خیلی هم تنگ شده. بعضی دلتنگیها را نمیشود پنهان کرد، اما دلخوشیمان به کلام و حضور پسرشان است، آیتالله سید مجتبی خامنهای خدا حفظشان کند. آدم گاهی به یک حضور دلگرم است، به یک پیام، به یک جمله که نگذارد ستون دلش فروبریزد.»
در آن شلوغی، این جملهاش بیشتر از هر صدایی در من نشست. شاید، چون راست میگفت. بعضی وقتها یک ملت، با همه تفاوتها و پراکندگیهایش، دلش را به یک کلامبند میکند. نه از سر عادت، از سر نیاز. از سر اینکه میان اینهمه خبر و داغ و تشویش، باید یک جای محکم باشد که آدم بتواند خودش را به آن تکیه بدهد.